
حالا حسین نخلی رسیده است به قسمت سجده زیارت عاشورا. چشم از قاب پنجره بر می داریم و سر روی زانوها می گذاریم : اللهم لک الحمد حمد الشاکرین...
تابلوی سبز رنگ بزرگی بر سر یک دوراهی به ما میگوید برای رفتن به بغداد باید چپ برویم ولی برای رفتن به کربلا باید مستقیم حرکت کنیم. خانی زاده در مسیر، درباره هر جایی که میبینیم توضیح میدهد و مثلاً میگوید اینجا مقام اسراست که فردا میآییم. اینجا کجاست و اینجا کجا. اتوبوس در جایی بین داخل و خارج شهر میایستد. قرار میشود بارها را خالی کنیم تا با وانت ببرند و ما با مینی بوسها و ون ها. وانتی که نشانمان میدهند از بس بزرگ است به مینی کامیون میماند. حسین محمدی دوست و آقا جواد و آسد سعید زحمت جا به جا کردن بارها را میکشند. هر چه اصرار می کنم که کمک کنم نمیپذیرند؛ جوری برخورد میکنند که انگار من یک پیرمردم!
همه نوعی سردرگمی دارند و این ور و آن ور را نگاه میکنند. وانت! می رود و بعد ما سوار ون ها و هایس ها می شویم . کوثر از هر جایی که میبیند سؤال میکند.معلوم میشود پدر و مادرش قبلاً درباره این جاها خیلی برایش توضیح دادهاند. هوا فوق العاده گرم است. نمی دانم این برافروختگی و سرخی چهرهها از گرمای بیرون است یا سوز درون.
حالا دیگر به مرکز شهر کربلا نزدیک شدهایم. در پیچ یک خیابان فرعی، وارد یک خیابان اصلی میشویم که ناگهان در انتهای خیابان سمت راستمان چشممان به گنبد و بارگاه امام حسین"ع" میافتد. هوا ناگهان طوفانی و همزمان بارانی میشود. بارانی که آبی بر آتش نیست بلکه آتش را شعله ورتر میکند. راننده اما به سمت چپ میپیچد و ما میبینیم که اعضای دو گروه دیگر زودتر از ما رسیدهاند و در خیابان ایستادهاند و جوانی که تا حالا ندیده بودمش و لابد از اعضای آن گروههاست، دارد با سوز عجیبی زیارت عاشورا و روضه میخواند. حال آنها خرابتر از ماست.
پیاده میشویم و در آن جمع قرار میگیریم و در خیابانی که درست رو به روی حرم ارباب است زیارت عاشورا میخوانیم و روضه گوش می دهیم، هر چند اینجا احتیاجی به روضه خواندن نیست. روضه های او همه اش مربوط می شود به حضرت ابوالفضل"ع". دقت میکنم می بینم اینجا گنبد و بارگاه حضرت ابوالفضل "ع" است که گلدسته هایش را از کاشیکاری به طلاکاری تبدیل کردهاند.

به بخش آخر زیارت عاشورا که می رسد همه خودشان را روی خاکهای کربلا می اندازند و های های میکنند و با آتش درون میخوانند: الحمد لله علی عظیم رزیتی...
زیارت تمام میشود و اکثراً می روند به سمت همان هتلی که کنارش ایستادهایم ولی هتل ما ، بعدی یعنی "قصر الجواد" است. یکی از جوانان گروه آقای الفت که دستبند سبزی به دست دارد حال خیلی خرابی دارد، مادرش حمایلش می شود و او را به گونه ای به داخل می برد. خیابان خالی میشود و در ظهر داغ کربلا، دو سه نفر می مانند و گنبد و گلدسته های حرم مطهر آقا باب الحوائج"ع" و گرمایی که تا ته درونت را می سوزاند.
از در چوبی هتل وارد می شوم. در لابی کوچک آن جای سوزن انداختن نیست. بارها زودتر آمدهاند و همه هم نشسته و ایستاده. دست اندر کاران هتل با مهربانی خاصی، با آب خنک و شربت و ... از همه پذیرایی می کنند. آقایان توانا و خانی زاده و حامد احسانبخش و حسین نخلی با مسئول پذیرش هتل همکاری می کنند و کار تحویل اطاقها با سرعتی باور نکردنی به فرجام می رسد و کلید اطاق هر کس را به دستش میدهند. با عمه خانوم به طبقه سوم می رویم




